X
تبلیغات
رایتل
تو این وبلاگ هر چیزی که دیدید تعجب نکنید!
دوشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1387
به هزار غم گرفتارم!

1- حبسیه


مرحوم «مسعود سعد سلمان» از شعرای حبسیه سرای ایرانی است که سالهای زیادی از عمرش را در زندان گذرانده. ایشان یک حبسه‌ای دارد با این مطلع: «شخصی به هزار غم گرفتارم / در هر نفسی به جان رسد کارم» و در ابیات بعد هم از زندان شکایت می‌کند و فریاد بی‌گناهی سر می‌دهد. بنده خدمت جناب سعد سلمان عرض می‌کنم که اگر چه زندگی پشت میله‌های زندان دشوار است، اما تصدیق بفرمایید زندگی در مملکتی که مرزهایش با سیم خاردار تزئین شده (البته نه برای ممانعت از ورود خارجی‌ها بلکه برای منع خروج داخلی‌ها!) و اوضاع و احوال سیاست‌های داخلی چندان قاراش میش است که چیزی نمانده وضعمان حکایت این بیت شیخ شیراز شود که «ملخ بوستان خورد و مردم ملخ» و در شرح احوال سیاست خارجی، همین دوبیتی ادبب الممالک فراهانی بس:

چنان ر...ند احزاب سیاسی به اصل و فرع قانون اساسی

که نتوان دیگر آن را پاک گردان مگر با صد زبان دیپلوماسی

حالا جناب سعد سلمان! خودتان بفرمایید، جا دارد بنده مصراع اول از شعر شما را بگیرم و به این روز بیندازم یا خیر؟!

«شخصی به هزار غم گرفتارم»

از سفته و وام و قرض بیزارم

یک خانه خریده‌ام چهل متری

بر هر کس و ناکسی بدهکارم

در سفره نیامد این خوراک نفت

اما چه کنم، به رو نمی‌آرم

در سفره به جز هوا نمی‌بینم

یعنی که اصالتاً هواخوارم

شغلی به سراغ من نمی‌آید

هر چند لیسانس دولتی دارم

خوابند تمام مردم ایران

من یک تنه مثل جغد بیدارم

تا بار دهد درخت آزادی

تخمش رو به هر سوراخ می‌کارم

با این همه، گر شکایتی گویم

امشب به حصار و صبح بر دارم

2- بخ بخ میرزا


استاد بهاء الدین خرمشاهی -حافظ شناس و قرآن پژوه سرشناس- از جمله طنز پردازانی است که کمتر او را به این عنوان می‌شناسند. قریحه‌ی طنز استاد خرمشاهی از جمله اکتشافات مرحوم کیومرث صابری (گل آقا) است که بعد از این اکتشاف، ایشان با نام مستعار بخ بخ میرزا در چندین شماره از گل آقا، مطلب نوشتند. چند نمونه از آثار طنز استاد را با هم می‌خوانیم:


آن قصر که بهرام در او جام گرفت        بگذاشت به بانک رهنی و وام گرفت

آن گاه بساخت روی آن یک طبقه       آن را بـه اجــاره داد و آرام گرفت


* * *

         زنی از شوهر لوطی‌وش خود        سخت در تاب و تعب افتاده است

معترض گشته به عدلیه و گفت       دلم از طنز و طرب افتاده است

قاضی رند ز حالش پرسید             از چه با شوهره چپ افتاده است

گفت بی‌پرده بگو مشکل خویش       شویت از تاب و ز تب افتاده است؟

گفت زن مشکل اصلی این است:     «دادگاهم» به «عقب» افتاده است!


* * *

مردی ز بسکه آش و نخود - لبیا تخید       بادی گرفت در دلش و درد معده خاست

بی‌اختیار ضرطه‌ای از وی برون جهید          شد خیط و نیمه کاره ز حضار عذر خواست

رندانه داد پاسخ او مرد میزبان:                  آزادی بیان شما افتخار ماست


* * *


همسر جویی بسی هنر می‌خواهد          تنها نه که گنج سیم و زر می‌خواهد

از ما که گذشت،‌ لیک این کار سترگ         اکنون دل شیر و مغز خر می‌خواهد!


* * *


ای همسر با وفای خوبم

این شوهر تو بهانه گیر است

زیر سر او بلند گشته

در ظاهر اگر چه سر به زیر است

گه گوید گربه‌مان خمار است

گه گوید بربری خمیر است

هرگز نشوی رمیده از او

تو پادشهی و او امیر است

گویم به ستایش تو یک بیت

از آن همه دُر که در ضمیر است

هر چند که گربه‌ی تو خوشخوست

اخلاق سگ تو بی‌نظیر است!